امروز داشتم میل هامو چک می کردم که یک دفعه با دیدن یک روز میل روحم ریخت به هم . از سایت جرقه برام فرستاده بودن که : اجاره کودکان برای اعمال غیر اخلاقی در دبی ( البته من ویرایش کرده نوشتم ) و عکس دختر بچه ای رو گذاشته بود با این عنوان
نام : ..................
سن : ۴
ملیت : ایرانی
فرخته شده از : مادر و پدر
مبلغ : ۴۵۰۰۰ تومان
من چیزی ندارم بگم فقط سکوت می کنم و خودتون قضاوت کنید ......... به کجا داریم پیش میریم؟
در دایــــــره ای که آمــــد و رفتن مــاست
او را نه بــــــدایت نه نهـــــایت پیـــداست
کس می نزند دمی در این معنی راست
کـــــاین آمـــــدن از کجــا و رفتن بکجاست
سلام
امروز می خوام اتفاقی که روز سه شنبه برام افتاد رو براتون تعریف کنم .
کنار تخت مادربزرگم بود که به من اشاره کرد برم نزدیک تر گفتم جانم . گفت می شه یه زحمتی بهت بدم ؟ گفتم عزیز جون بخواه .......... گفت : اگه می شه عکس دایی رو از دیوار بردار و ببر قابش رو عوض کن برای پنج شنبه ( ۳ خرداد آزاد سازی خرمشهر ) گفتم همین الان می برم برات عوضش می کنم ... شروع کرد دعای خیر کردن در حق من بعد دست کرد تو لباسش و ۶۰۰۰ تومان داد گفت با این پول بخر قبول نکردم خلاصه به زور گذاشت تو کیفم .
از خونه رفتم بیرون اول با ۶۰۰۰ داروش و خریدم و باقیش رو گذاشتم تو کیفم گفتم بهش بدم . راستش نرفتم تا قاب عکس فروشی چون میدنستم حداقل ۱۰۰۰۰ تومان می شه و راستش اصلاً پول همراهم نبود . ماشین رو روشن کردم راه افتادم رفتم خونه ... یه کلکسیون از عکس بازیکنای منچستر یونایتد دارم که همشونو با قاب ام دی اف گرفتم و خیلی دوسشون دارم ...
خلاصه یک از قاب ها که اندازه عکس بود و برداشتم و عوض کردم بردم خونه عزیز ..... تا دید شروع کرد دعا کردن نمی دونید چه دعا هایی می کرد .. باقی پولم بهش دادم . اول قبول نمی کرد خلاصه اون شب گذشت و خیلی نیاز به پول داشتم . صبح که اومدم شرکت تا نشستم پشت میزم بچه ها گفتن به حسابت ۳۰۰۰۰ تومان ریختن از خوشحالی داشتم بال در می آوردم گفتم همینم خدارو شکر چون آخر ماه بود خودتون که می دونید کارمند و حقوق اول ماه ..............
با خودم گفتم با این پول که نمی دونم چرا ریختن به حسابم ولی میدونم از دعاهای عزیز بود که می گفت ان شاالله همیشه بی نیاز باشی اومده و دستم رسیده ببرم روغن ماشین رو عوض کنم چون از وقتش گذشته . عصر رفتم جای همیشگی برام روغنو عوض کنه ... گفت خیلی شانس آوردی ماشین رو امروز آوردی گفتم چرا ؟ جواب داد اگه امروز نمی آوردی موتورت می خوابید حسابی روغن ماشین سوخته...
من این ماجراهارو برای عزیز تعریف نکردم و خوابیدم .. شب خواب دیدم پدرم با شدت عصبانیت تو خواب به من میگه : چرا به عزیزت نگفتی از طرف دایی جایزه گرفتی که یک دفعه از خواب پریدم ..
عصر روز سالگرد که رفته بودم دنبال مادرم ماجرا رو برای عزیزم تعریف کردم و کلی دوتایی گریه کردیم . گفت می دونی خیلی خاطرتو می خوام اگه همش بهت زحمت می دم ببخش چون فقط با تو راحتم عزیز جون . گفتم عزیز مدیونی اگه هر کاری داری بهم نگی .
نیکی و بدی که در نهاد بشر اســت
شادی و غمی که در قضاوقدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقــــــل
چــــرخ از تو هزار بار بیچاره تر است
سلام
امروز می خوام تشکر کنم از همتون . خیلی ممنون از شما عزیزان که با نظرات زیبا و ادبی تون من و دل گرم می کنید و تشویقم می کنید به بیشتر نوشتن . ممنونم از این همه محبت های قشنگ تون.
اصلاْ فکر نمی کردم توی این دنیای مجازی اینقدر انسانهای فهیم و با درایت وجود داشته باشه . همه خوبی های دنیا رو براتون آرزو می کنم .
هر سبزه که بر کنار جویی رسته است
گویی زلب فرشته خـوئی رستـه اسـت
پـــا بــــــر سبـزه تـا بــه خــواری نـنـهی
کان سبزه زخاک لاله روبی رسته است
حکیم عمر خیام
روز اولی که این بلاگ رو نوشتم پیش خودم گفتم دیگه این جا حرفهای دل شکستم و می نویسم شاید یه کم سبک شم ..... اما بازم نشد . می خوام بنویسم موضوع خیلی زیبا به ذهنم می رسه اما ..... نمی زاره؟ خودمم نمی دونم کیه ؟ خودش که می گه دل شکستتم اما باورش برام سخته . نمی دونم برای شما هم پیش اومده ؟ وقتی می خوای کاری انجام بدی و یا حرفی بزنی یکی هست که میگه : نه.................... این کارو نکن . بخدا دارم منفجر میشم از این همه بار مسئولیت حالا که می خوام حرف بزنم تو نمی زاری ................................ اینجاست که با خودم میگم :
دنیا دیدی و هــر چـه دیـدی هیچ اسـت
و آن نیز که گفتی و شنیدی هیچ اسـت
سـرتـاسـر آفــاق دویــدی هــیــچ اسـت
و آن نیـز که در خانه خزیدی هیـچ است
امـــروز کــه نــــوبت جـــوانی مـن است
مـی نوشــم از آنکه کامرانی مـن است
عیبم مکنید گرچه تلخست خوش است
تلـــخ اسـت از آنکه زندگانی مـن است
حکیم عمر خیام
چون مرده شوم خاک مرا گم سازید
احـــوال مـــــرا عبرت مـــــردم سازید
خــــاک تن من به باده آغشته کنید
وز کالبـــــدم خشت سرخــم سازید
حکیم عمر خیام
بعد از چند دقیقه که گذشت هر دومون آروم شدیم . این بار دیگه من شروع کردم گفتم پس تویی که نمی زاری شاد باشم ؟ گفتم یه نمونش همین یکشنبه ای که گذشت سر کلاس استاد نیومده بود بچه ها جارو جنجال می کردن می زدن میرقصیدن می گفتند می خندیدند ولی من همین طوری آروم نشسته بودم روی صندلیم و نگاه می کردم به هیجان های فوران کرده اونا و می گفتم خوش به حالتون خیلی سعی کردم منم شاد باشم یه کاری بکنم نتونستم ....................
همین طور که داشتم فکر می کردم دیدم دیگه صدای کسی نمی یاد ُ تعجب کردم سرم رو که بلند کردم دیدم اه پس بچه ها کوشن وسایلمو جمع کردم رفتم پایین دیدم پاینم نیستن رفتم آموزش مدیر گروهمون گفت تا حالا کجا بودی گفتم سر کلاس گفت تو باغ نیستی پرسیدم چطور ؟ جواب داد خودم اومدم سر کلاستون گفتم استاد نمی یاد کلاس تعطیله .... گفتم عذر می خوام متوجه نشدم .
وقتی از آموزش اومدم بیرون از خودم بدم اومده بود گفتم انقدر خودتو درگیر کردی که نمی دونی کلاس تعطیل شده . تمومش کن دیگه ُ همینطور که داشتم ادامه میدادم یک دفعه صدای Broken Heartاومدگفت: ای کاش همه غمهای تو این بود .
هر چند که رنگ و روی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طرب خانه خــاک
نقاش ازل بهــــــر چه آراست مـــرا
حکیم عمر خیام
چند دقیقه ای سکوت کردم و با صدای گریه ایی این سکوت شکست . گفتم تویی داری گریه می کنی گفت آره ، گفتم حالا چرا گریه می کنی ؟ جواب داد می دونی داشتم از کودکی تا الان رو مرور می کردم گفتم خوب ! جواب داد حق داری که توی این سن دلت این طور شکسته باشه و همش از کائنات بپرسی چرا................... ؟ یه کم با خودم فکر کردم و جواب دادم پس دیگه تنها خودم نیستم که می دونم تو هم میدونی ؟ جواب داد ، بهتر از خودت می دونم تازه من هر کدومو تو قسمت خودشون گذاشتم ، تعجب کردم گفتم متوجه منظورت نمی شم گفت یک قلب رو تصور کن و اونو از وسط دو نیمش کن ، یک طرف و بده به احساسات عاطفی ایت که از بدو تولده و نیم دوم رو بده به عشق ........... همین طور که داشت برام شرح می داد دیگه صداش نیومد هرچی صداش زدم ( Broken Heart ) جواب نداد بعد از چند دقیقه بازم شنیدم صدای گریش میاد . گفت یه چیز بگم ،جواب دادم بگو . گفت هرچی می گردم یه خاطره خوب تو قلبت پیدا کنم نیست . و بغض خودم هم شکست و با هم به حال دله شکستم گریه کردیم .
تا حالا براتون پیش اومده که از همه کس و همه چیز خسته بشید ؟ آره می دونم حتماْ پیش اومده نمی دونم از کجا براتون بگم . دلم می خواد حرف بزنم اما یک کسی در درونم نی زاره جلوی دهنم می گیره میگه صبر کن بزار همین جا بمونم . گفتم تو کی هستی گفت همونی هستم که می خوای از دلت بیرونم کنی . تعجب کردم گفتم من که هنوز نفهمیدم ! گفت زیاد فکر نکن خودم برات می گم من همون دردی هستم که وقتی میری سرکار باهات میام وقتی میری دانشگاه باهات میام وقتی میری خونه باهات میام. گفتم بازم نمی دونم کی هستی ؟ گفت من Broken Heart هستم .
درباره من

به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
فهرست اصلي
نوشته هاي پيشين
طراح قالب
POWERED BY